تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


823)  

راجع به این موضوع ِ بی خودو بی جهت ،نوشتن ندارد اما
یک آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
کشیدن که مجاز است
یک آه که خودم را هم گول بزنم و فکر کنم تنها یک نفس عمیق بود
زبونیست بگویم به خاطر آنچه نمی دانستم و یا می دانستم
و نمی خواهم و نمی خواستم که بدانم
بغضم گرفت
و بعدش گریه نکردم .
 

ادامه مطلب  

تمام شد  

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
 
می شد بدانم این که خط سرنوشت من
 از دفتر کدام شب بسته وام شد؟
 
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
 و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد
 
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
 دیگر تمام شد ، گل سرخم! تمام شد
 
شعر من از قبیله ی خون است. خون من
 فواره از دلم زد و آخر کلام شد
 
ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را
 شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد
 
بعد تو باز عاشقی و باز... آه نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد!
 
 

ادامه مطلب  

آغاز ناکجا  

ديروز خیلی فکر کردم به خودم و فربد. فکرای ترسناک،  فکرای امیدوار کننده، فکرای سخت. من اگه با فرید نباشم شاید خیلی چیزا واسم آسون و حتی خوب بشه. مثلا وضعیت مالی، مشکلی نخواهم داشت و عیش و عشق هم میکنم. ولی عاشق فریدم. اگه نباشه شاید عیش و عشق و پول بهم اصلا نچسبه. از طرفی هم اینجوری فکر میکنم که اگه فرید هم با من بودن رو میخواد باید یه حرکتی کنه. چرا همت نمیکنه. تلاش نمیکنه. من خسته ام، جونم تموم شده، ولی هی به روی خودم نمیارم و ادامه میدم. خب رابطه

ادامه مطلب  

بازگشت افروز!  

چند وقته این جا ننوشتم؟ 
چند وقته کلا ننوشتم؟
اصلا از چی باید بنویسم؟ 
نمیدونم فقط میدونم امروز که یهو 4 تا از وبلاگ هاتون که به روز شده بود رو باز کردم و خوندمتون، دلم براتون تنگ شد، واسه نوشتن. واسه ذوق این که ببینم کی چی گفته. 
یادم افتاد همین چند وقت پیشا بود که اومدم و براتون گفتم که دوباره دارم درس خوندن رو شروع می کنم و همین دیشب بود که فهمیدم درسم تموم شده. نمره هام خوب بود. به جز یکیش که اونم بی خیال. اصلا انقدر اتفاق افتاده و نگفتم که اه

ادامه مطلب  

 

ان روزها من ب سلیقه کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم
سرتا پای زندگیم را ابی کرده بودم
ابی ابی
ابی ب رنگ دریا که ناگهان روزی
اورا دست در دست کسی دیدم که سرتا پایش زرد بود
زرد، مثل نور
من شنا نمیدانستم
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم....
وغرق شدم در دریای
ابی بیکران رویاها و کابوسها....!
 

ادامه مطلب  

روزنوشت-٢  

از ديروز دلم گرفته
نه كه بیخود و بی جهت باشه ها... نه 
شما اگر همه موفقیت هاتون در گرو اتفاقی باشه كه نمیدونید میفته یا نه، اشتیاقتون كم نمیشه؟
 
امروزو خونه موندم ، دارم سعی میكنم با اضطراب كارهای نكردم كنار بیام و در اولین قدم دارم خونه رو مرتب میكنم!! 
داره میخونه : میرقصد زندگی ، در جام چشم تو ...
من رو بالشتی ها رو عوض میكنم
میخونه: آشوبم ، آرامشم تویی...
من لیوان كثیفا رو جمع میكنم
 
پ.ن: همه ی هفته شبیه شنبه هاست، آبستن اتفاق های نیفتاده و من ج

ادامه مطلب  

 

+تعدد داستان های زندگی این روزها آزارم می دهد. این که به هر چیز خیره می شوم  و دلم می خواهد بدانم داستانش چیست. تصور کنید این من را بگذارید در آسمان. آسمانی که چشم انداز روبرویش منظره ای از کوه های پوشیده از درخت باشد. بعد تصمیم بگیرید این من را شکنجه کنید و در امتداد درختان ساحل را قرار دهید.
من را در انبوه داستان ها غرق کنید. چه اتفاقی می افتد؟ ثانیه ای برای من رقم می خورد که در آنی در عمق صدها درخت، میلیون ابر، میلیون میلیارد قطره ی آب، و بی نها

ادامه مطلب  

بوی سرما  

مبارک باشه این برف و بارون و سرمای دلچسب
نمیدونم شما هم اینطور هستین یا نه ... ولی به نظرم فصل ها هم بو دارن .. امشب بوی سرما رو حس کردم ... چشم هام رو بستم و با یه نفس عمیییییق همه چیز رو سپردم به باد ... هر چیزی که امشب و این روزهام رو غمگین کرد ... همه رو سپردم به نسیم ... خدا رو شکر به خاطر این برف و بارون و سرمای دلچسب .. خدا رو شکر به خاطر این تغییر فصل ها ... خدارو شکر میتونیم ازین ها الهام بگیریم ... میتونیم بهتر بشیم ... مهربون تر ... نرم تر ... با طراوت تر ..

ادامه مطلب  

از کجا آمده ام؟! آمدنم بهر چه بود؟  

ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهـای دیگـر چـه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقـت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلاً این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیـری شـکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بیخودی تلف کرده‌اند. دائم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دا

ادامه مطلب  

دست روزگار  

امروز صبح بهم پیام داد که پریسا امروز دستم خالیه می تونی بیای خونمون ؟
منم چون دیدم باید برم گفتم اکی عزیزم میام ..... 
خلاصه اینکه قرار شد ساعت 2:30 برم خونه شون .... 
بهش زنگ زدم .... 
اومد جلوی در و درو برام باز کرد .... 
وارد خونه که شدم دیدم یه زیر زمین که 4 تا پله بود و بعد وارد خونه می شدی ..... 
جلو پاگرد برادرش با خواهرزاده اش وایساده بودن و آماده بودن که برن .... 
منم یه سلام کردم و وارد خونه ی نقلی و کوچولوشون شدم که خیلی هم ریخت و پاش بود 
یه خونه ای

ادامه مطلب  

شیرین و کودکانه 24 - قشنگترین خاطرات از مدرسه یا کودکستان چیه؟  

غزاله از قم: من خاطره های زیادی دارم و میخوام یکیشون رو بگم: یادمه ديروز معلمم گفت: قراره بریم حمام فین کاشان، دوستم بلند شد و گفت: خانم شامپو و صایونم بیاریم؟
 
امیرمحمداحمدی 10ساله: اردویی که به موزه رفتیم.
 
میثم خواجه محمدلو 9ساله از ارومیه: پدرم و مادرم در مدرسه برای من تولد گرفتن.
 
نیلوفر جلالی6ساله از تبریز: دوستهای زیادی در مهد پیدا کردم و خیلی ازشون خاطره دارم.
 
ریحانه فدایی 11ساله: بهترین خاطره من جشن تکلیفمون تو مدرسه بود؛ خیلی روز خو

ادامه مطلب  

روزنوشت١۴  

امروز یه روز عجیب غریبی بود که دو تا اتفاق غیر منتظره افتاد برام.
دومیش یه بی گداري بود که به آب زدم و هنوزم توو کفش(kafesh ) ام!!: به مصطفی گفتم که یه روز با هم بریم انقلاب. فایزه شدیدا بهم هشدار داده بود که الان واسه بیرون رفتن زوده؛ ولی من نتونستم جلوی خودمو بگیرم و وقتی مصطفی وسط کلاس حل تمرین رفت بیرون که جواب یه سوال سخت رو نبینه، (چون خودش وقت نکرده بود بهش فکر کنه و نمی خواست جواب لو بره.) منم چند دقیقه بعد رفتم بیرون و در مورد امتحان تحلیلی یه

ادامه مطلب  

73. قرار گذاشتناتون  

شاید دیگه نشه بهش گفت قرار چون که خو قرار مال وقتیه که هر چند روز یه بار قرار میزارن...
شما دوتا که همش با همین ...
قبل از کلاس ...بعد از کلاس... روزای تعطیل و غیر تعطیل ...
خب اشکال نداره منم میخاستم اینجوری باشم ...
خیلی دوست داشتم که دوستم داشتی ...
تنها کاری که الان ازم بر میاد اینه که مزاحمت نشم ...
اینکه من تو رو بخام کافی نیست ...
مهم خواستنه توئه ...اینکه تو هم بخای ...
ولی تو هیچ وقت نمیخایی....
ولی من تا همیشه میخامت ...
حرفمو یادت هست همیشه بهت گفتم تو خی

ادامه مطلب  

 

فکر و غصه دیگه از پا انداختم دوروره فقط تو اتاق زار میزنم و هق هق میکنم
هیچی نخوردم جز حسرت جز فکر کردم دیگه دارم بالا میارم 
چرا زندگی این شد 
خدایا دارم میمیرم از فکر کاری کن 
تورو ب همین شب قسم کاری کن من دارم نابود میشم
تورو ب حضرت عباس ب دادم برس دارم ضجه میزنم
خدایا به نگاهی بهم بنداز دارم پر پر میشم 

ادامه مطلب  

روزمرگی هایم1  

شلام شلام به وب خوشکلم!!به نظرم هیچ جا وب نمیشه با خیال راحت هرچی خاستی
مینویسی...
صب از خواب پاشدم دیدم ساعت10کلی کار داشتم میخاستم درس بخونم و یکم نقاشی کنم
اتاقمو تمیزکنم عصرم باید بریم زیارت عاشورا بازار هم باید بریم میخام یه خورده خرتو پرت
واسع اتاقم بخرم فرداعصرم قرار دوست جونیم نسیم جونم بیاد خونمون کلی کار دارم ولی
الان تنها چیزی میدونم اینکه باز دارم خواب میرم:(
تازه ديروز با بابام رفتیم خرید وسایل پیتزارو خریدم میخاستم پیتزا هم درست

ادامه مطلب  

 

سلام با مرامکجایی؟ دلم برات تنگ شده ۴۷ روز شد...سخته نبودنتسخته به تو فک نکردن...سخته فراموش کردن روزایی ک رفتیسخته باور برگشتنتخیلی بده یاداوری تاریخ خدافظیمونینی دلت تنگ میشه؟ینی به من فک میکنی؟ینی حواست هس؟ینی بر میگردی؟ینی امید داشته باشم یا ۷ هفتو بذارم به حساب خدافظیه ابدی؟نمیدونم چرا ولی فک میکنم دیگه بر نمیگردییادته میگفتی من درستش میکنم تو کاریت نباشه؟یادته اونشبی ک خدافظی کردیو؟بدترین تاریخا رو انتخاب میکنی واسه روزای تلخ...فر

ادامه مطلب  

خونه‌ی مادر بزرگه  

اصلا حال نوشتن نداشتم اما وبلاگ نویسی مثل یک جور تعهده.
یک چیزی که به زندگی آدم نظم بده و هر روز تکرارش کرد. یه چیزی تو مایه‌های یه لنگر یا یه مرکز. زندگی هر کسی از یه جایی منظم می‌شه
امروز رفتم پیش مامان‌بزرگم همراه مادرم.
درگیر کارای بانکی و اینا. خونه‌ی مامان‌بزرگ‌ها خوش می‌گذره‌ها اما حوصله سر بره. خصوصا که من اصلا حالم خوب نبود و همش تو خودم بودم.
یکی از دوستام صبح باهام دردودل کرد و رفتم توفکر بدجور.
همش تو فکر بودم امروز. فکر اون دوست

ادامه مطلب  

هفته ي بنفش  

قرار بود شنبه شب از اهواز برگردم،تا لحظه ی آخر دنبال فراهم كردن مقدمات عروسی بودیم.اونقدری كه فقط دوییدم رفتم خونه ی آقای بنفش چمدونمو برداشتم و زود خداحافظی كردم و رفتیم فرودگاه.با عجله خودمو رسوندم به كانتر كه كارت پرواز بگیرم خانومه با خونسردی نگام كرد گفت خانوم جا موندی.شوكه شده بودم گفتم مگه میشه؟مسافرا هنوز نرفتن توی سالن پرواز.گفت دیر اومدی ما لیست پرواز رو بستیم.یه برق خوشحالی تو چشمای آقای بنفش نشست كه وسط اون اعصاب خوردی خنده م گ

ادامه مطلب  

نبود در من سوادی تا بخوانم  

نبود در من سوادی تا بخوانم
نبودش باوری که من بدانم
نداشتیم وضع خوبی آ ن زمانه
که آ ن شد قصه ی در این زمانم
در آن دوران من رفتم شبانه
بخوانم درس را از عمق جانم
دلم میخواست خواندن یاد بگیرم
که با شم مثل دوستان جوانم
بگیرم دانشی از درس و کوشش
که باشد چیزهایی در نهانم
شدم مجبور برم درس شبانه
هنوز در ذهن مانده آن مکانم
کلاس اول پیکار من بود
همان رآ گوش کردم در توانم
قلم در دست و کاغذ روی پاها
به خود می گفتم که درس خوانم
شدم راهی من بر سوی کرمان
نشد الب

ادامه مطلب  

روزها در تکرار  

ديروز یکی از دوستای قدیمیم اومد پیشم با هم کلی دردل کردیم..خیلی خوب بود...ولی نمیدونم چرا هروقت به من یکم خوش میگزره همون لحظه باید یه اتفاقی بیافته که اون خوش گذرونیه زهرمارم بشه...بابام بعدش سره یه موضوع کاملا الکی باهام بدجور دعوا کرد...امروز انتخاب واحد کردم برای ترم پاییز...خداروشکر یه کم سرم گرم میشه...ساعت 5 قراره با دو تا از دوستام برم سینما فروشنده ببینیم اولش که زنگ زدن حوصله نداشتم ولی گفتم بدم نیست یه کم برم بیرون هوایی به سرم بخوره....

ادامه مطلب  

2  

امروز با بچه ها رفتیم کوه. جایی رفتیم که از زیبایی باور نکردنی بود. انبوه برگهای پاییزی آنقدر بود که بتوان در آن شنا کرد. رفتن و برگشتن مان ساعت ها طول کشید و وقتی رسیدم خانه از خستگی بیهوش شدم. 
دارم روی کوارتتم کار می کنم. امشب نقطه ی طلایی را پیدا کردم. نقطه ی وصل مقدمه به تمِ اصلی را. آنچنان که دیگر بی ربط به نظر نمی رسد. فردا با خانم آشوقیان کلاس دارم. بایستی روی والس چهارده شوپن وقت میگذاشتم که هیچ وقتی نگذاشته ام. اگر بد ساز بزنم خیلی شرمنده

ادامه مطلب  

دوستت دارم ...  

نمی دانم چه رازی در این عبارت زیبا نفهته است  ...!
دوستت دارم ...
وقتی برای دلی دوستت دارم را بر زبان جاری میکنی ، یا تو را می فهمد و چنان به هم پیوند می خورید که تمام دنیا توان جدا کردنتان را ندارند . گاهی ممکن است عمق محبت تورا درک نکند و تو را سبک بشمارد ، اما تو از ته دل احساس شعف میکنی که تمام وجودت را در زیباترین جمله ی عالم به زیباترین مخلوق خداوند هدیه کرده ای ...
پس شاید باید لختی درنگ کرد ...
چشمانم را می بندم ...
تصویر تو همیشه در پشت پلکهای خیس

ادامه مطلب  

عشقم تولدت مبارك  

ارزو دارم همه خوبى ها همراه تو باشدارزو دارم بوى خوش خاك پس از باران همراه تو باشدارزو دارم همچو قاصدك در رقص باد خوشى همیشه همراه تو باشد ارزو دارم گرماى مطلوب عشق همراه تو باشد ارزو دارم رویاى سبز بودن با تو باشدارزو دارم لبخند زندگى همراه تو باشدارزو دارم تا رسیدن ها با تو باشم ارزو دارم بوى مطبوع جنگل همیشه در وجودت باشد ارزو دارم پس از هر لحظهء پر دردى ارامش خیال با تو باشد كه زندگى با همهء زیباییهایش گاه سازش ندارد ارزو دارم با لحظه ها

ادامه مطلب  

ئاردا ای دختر کورد  

امیدوارم هیچ وقت اینجوری نشم درکتون میکنم وقتی دنیامونو به اندازه ی یه نفر کوچیک میکنیم اگه بره همه ی دنیامونو میبره ماله من که هنو نرفته خودش که میگه رفتنی نیس اما به قول خودتون چرخ گردون بازیای خودش رو داره
[پاسخ:]
"دنیامون رو به اندازه یه نفر کوچیک میکنیم" معادل اینه که امام علی میگه :"بگذارید و بگذریدببینید و دل مبندیدچشم بیاندازید و دل مبازیدکه دیر یا زودباید گذاشت و گذشت" من واقعا یه وقتی اینطوری بودم و هر چی دلبستگی داشتم ریخته بودم بیر

ادامه مطلب  

عشق  

امروز روز جالبی بود .با یه نفر آشنا شدم از دیار خودم خوش صدا , مهربون , دوست داشتنی  هنوز اسم کوچیکش رو نمیدونم .دوستم میگفت یه جواریی دلت لرزیده خودمم نمیدونم ولی واقعیت اینه که یه تعلق خاطر بهش پدای کردم . نمی دونم شاید چون ژنهامون از یه اب و خاکه و به قول خودمونی ها .
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشقهم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
قایقی در طلب موج به دریا زد و رفتباید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
 
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتمشاید این بوسه ب

ادامه مطلب  

 

خب دیدم که عکسهای پروفایلتو پاک کردی،دیگه عکس خانوم کوچولوی خوشگل هم تو پروفایلت نیست
دیوونه من واسه این نمیگم که از کارایی که دوست داري انجام بدی دست بکشی
خانومی من میخوام بدونی که با اینکه نیستی ولی هنوز دوستت دارم هنوز با یادت زندگی میکنم
راه ابراز علاقم شاید درست نباشه ولی چیکار کنم
اس میدم جواب نمیدی،زنگ میزنم حتی ریجکت هم نمیکنی
نمیدونم شاید اصلا گذاشتی تو لیست سیاه و من فقط خیال میکنم که می بینی و جواب نمیدی
عقده ای شدم سما،حسرت خیل

ادامه مطلب  

آرزوی کربلا  

آرزوی دیدن کرببلایت ،دارمشوق دیدارحرم ،ایوان طلایت دارمکربلاکعبه دلهای بهم پیوستس آرزوی حرم ساقی طفلان دارمنهرعلقم ،تل زینب .قتلگاه شاه خوبانشوق بین الحرمین وخواندن نمازدارم آرزوی رفتن به نجف زیارت باب یتیمان شوق دیدارحرم ،علی آن همای رحمت دارم دیدن خیمه های سوخته وقبرشهدای نینوایتزده آتشی به جانم که فقط،خدااااااااااداندهمه آرزویم اینست وقت مردنم بیایی بزنی مهرشفاعت پای برگه ی عبورم...

ادامه مطلب  

100  

لعنتی تا دیدی دارم با نبودنت کنار میام پی ام دادی؟
چرا نمی ذاری یه شب بدون گریه بخوابم.
چرا نمی ذاری یادم بره هر روز و هر شب باهم حرف می زدیم.
خیلی وقته اون ویبره ی آشنا ی تلگرامو نشنیدم.
قلیم داره آتیش می گیره .
لعنت بهت.
اصن چرا اومدی که بخوای بری مگه به زور اوردمت؟ 
اصن اول خودت بهم گفتی دوسم داري من که نگفتم.
من که هیچ وقت نگفتم..
نگفتی؟ اصن یادته؟ یادته چهار سال پیش خودتو جر دادی که بهم بفهمونی دوسم داري؟
من که اصن نمی خواستم دوسم داشته باشی .
م

ادامه مطلب  

جا افتادن  

من اومدم خونه ی جدید. درگیر جابجایی وسایل و چپوندنش این ور اون ور بودم. از اونجایی که نوشین (هم خونه ام) خیلیی وسایل داره تفریبا جایی واسه من نمونده. سه روز اول کلا تنها بودم و خیلییی سخت گذشت. خیلی فکر کردم که من دارم اینجا چیکار میکنم؟ خوبیش اینه که میگذره. 
ديروز عصر فرید اومد پیشم، چند ساعت با هم بودیم و دلتنگی دونمون رو پر کردیم. شب با آذر و آزاده و نوشین قرار داشتیم و رفتیم شام بیرون.

ادامه مطلب  

گزارش یک و دو  

سلام
قرار بود بعد از میانترم کوانتوم خودم رو مجبور کنم که کتاب بخونم تا هم حالم خوب بشه هم دوباره شروع به مطالعه غیردرسی کنم
روز اول 30 صفحه رو تقریبا خوندم
ولی ديروز نتونستم. این دوروز اخر از 8صبح تا 7 دانشگاه بودم
طبق قرار هم بالطبع تا ساعت 7 بعد از ظهر امروز نت گوشی (اینستا)خاموش (توفیق اجباری)
+کتابی که دارم میخونم اسمش نامگذاری بی نهایت هاست بعدا معرفیش میکنم
++میگن ترامپ رای اورده به من ربطی نداره مهم هم نیست ولی خدا به داد سریال تاج وتخت برس

ادامه مطلب  

در قالب مکالمه  

۱.
+(مغرورانه به کارگرش دستور میدهد و خود را بالاتر از او میداند)=تو چه برتری نسبت به اون داري به جز اینکه بابات پولدار بوده؟چرا فکر میکنی برتر از اونی؟+حتی خودتم باید نوکریمو بکنی....،برو ادای روشنفکرا رو برا عمت در بیار،تا من پول دارم هر کی کار و پول میخواد همینه=تا حالا فکر کردی کارگرات بیشتر از تو کار میکنن و متاسفانه یک بیستم تو هم درآمد ندارن؟ تو فقط چون بیشتر از اونا پول داري و سرمایه گذاشتی وسط داري اونا رو استثمار می کنی؟نمیخوام بگم این

ادامه مطلب  

کوله پشتی!  

کوله پشتی هایمان را برداشته بودیم. سبک بود و خالی از هر نشانی. باید بر می گشتیم. یعنی تصمیم گرفته بودیم برگردیم. می دانی منظورم چیست؟! یک وقتهایی دلت می خواهد برگردی. به یک بیخیالی مفرط. و نقشه را بر می داري. گذشته را مرور میکنی. همیشه یک جایی در گذشته وجود دارد که حالت را خوب کند. همیشه یک روزهایی را در گذشته جا گذاشته ای که در آن عمیق نفس کشیده ای، بلند خندیده ای و هوا را بدون ناخالصی سر کشیده ای. و من هنوز نقشه را زمین نگذاشته بودم که چشم باز کرد

ادامه مطلب  

داستانک  

 
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....
پدر عزیزمبا اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می

ادامه مطلب  

جایگاه  

بعضی چیزا ممنوعه س,مث ه عشق ب امین, چون هدف اصلی حضورش واسه ی چیز دیگه ست و اشتباهی ختم ب ی چیز دیگه میشه...  حضور امین فقد ب شکل دوست بود,و باید بمونه... وقتی جایگاها قاطی بشه, اینجوری میشه و این اتفاقا میفته.... 
من از امین یاد گرفتم ک میشه سریع جم و جور شد بعده ی اشتباه,یاد گرفتم ک میشه اکتیو بود و خودمون واسه خودمون فان و تفریح درست کنیم, ک خلاق باشیم,هم درس بخونیم هم تفریح داشته باشیم... نباید یادم بره ک ب عنوان دوست کمکم کرد ک ن محمد مناسب من نیست

ادامه مطلب  

یک هفته گذشت  

نی نی کوچولو میبینی به همین زودی یک هفته گذشت تا من بیام و برات بنویسم. چهارشنبه پیش خبر دادن که عمو غلام فوت شده و من بلافاصله رفتم شاهرود. وقت میشد یه کوچولو بنویسم ولی خوب تنبلی کردم. ديروز برگشتم ولی باز یادم رفت بنویسم برات نی نی جون. اما امشب دیگه یادم نرفت و الان ابنجام عزیزم.
ديروز مامانی هم با بابابزرگ، مامان بزرگ و دایی رضا رفته بودن ارومیه و یه مقدار خرید کردن. مامانی برای خودش کفش و شلوار خریده.
امروز مامانی می گفت داوودی فر معلوم نی

ادامه مطلب  

 

دیشب شوک عجیبی بهم وارد شد، فقط میگفتم کاش سما دروغ گفته باشه و ازدواجش بهم نخورده باشه چون قبلا ملیکارو دیده بودم که چقدر داغون شده بود و دوست نداشتم سما هم داغون ببینم...
* روزا دارن میگذرن و من بجای پیشرفت فقط دارم پسرفت میکنم... از اون پسرفت هایی که فقط دوست داري بمیری و نبینی...

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
تبلیغات
ورود به کانال تلگرام